گویند که دختری با پسری ازدواج می کند که خیلی به آن علاقه داشت، اما پدر و مادرش از این ازدواج خشنود نبودند. از همین روی بر آن می شوند که داماد را به تنگ بیاورند تا بگذارد و برود و آنها دخترشان را به عقد کسی در بیاورند که خودشان دوست دارند.
با این نقشه پدر و مادر دختر به داماد سرخانه شان اجازه نمی دادند که به هر بهانه ای با دخترشان نزدیکی کند...
داماد بیچاره که از این کارشان به تنگ آمده بود به همسرش می گوید با وجود این که بسیار تو را دوست دارم اما بیا و برویم محضر و تو را طلاق دهم. هم چنین این موضوع را با پدر دختر در میان می گذارد و او هم از شادی فراوان به دوست محضردارش سفارش می کند تا خیلی خوب از اینها پذیرای کند و کار را به پایان برساند.
... زمانی این دو زوج نگون بخت به آن محضر می رسند که سر محضر دار شلوغ بود و از سویی چون سفارش شده بودند ، محضر دار آنها را به اتاق خلوت و مرتبی هدایت می کند و می گوید که تا نیم ساعت دیگر بر می گردد...
نیم ساعت فرصت خوبی بود که سر انجام بدون دل نگرانی هر دو به آرزوی قلبی شان برسند و از همدیگر کام جویی کنند.
وقتی که محضر دار کارش به پایان می رسد در اتاق را می زند و داماد و نو عروس شاد و خرم و خندان از اتاق بیرون می آیند و از محضر دار سپاسگزاری می کنند و با شادی می گویند: مشکلشان حل شده است و " از محضرتان استفاده کردیم!" و با محضردار بدرود می گویند.
محضردار هم به رسم ادب از آنها سپاسگزاری می کند و می گوید: به حاج آقا خیلی سلام برسانید.
...










